تبليغاتX
زمزمه های دل

سلام دوستان نازنینم !

از اینکه مدتی نـیـامـدم و به کامنت هاتـون پاسخ ندادم ، صمیمانـه پـوزش می‌طلبم

آخـه بیش از یکسالی ست که چشمه‌ی غزلم خشکیده بـود ، انگار این خشکسالی ها ذهـن مرا هم تحت تأثیر قرار داده

این دو غـزل تقدیم شما ، به این امید که مقبول افتد :


... پس از سر من خیال باید بـپـرد

این آرزوی مـحـال بـایـد بـپـرد

حالا که نمی‌رسـد به سیبت دستم

دل از سر شـاخ کال بـایـد بـپـرد

آنـقــدرنـشـانه رفته‌ای این دل را

کاین قمری گنگ لال بـایـد بـپـرد

این مرغ اسیـر پـنجه‌ی شاهین ست

از دانـه و دام و خـال بـایـد بـپـرد

چشم تو همیشه در کمین ست اینجا ؛

پیوستـه در این جدال بـاید بـپـرد

بی امـنـیـت پـنـاه آغـوش شـمـا

با زخم شـدیـد بـال بـایـد بـپـرد

 با تیر و کمان رسیـد آن کودک تـُخس

گنجشک دلـم مـُـدام بـایـد بـپـرد

 

                       21 / 3 / 1390

 



Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

نگاه مست تو از جنس سیب و گندم بـود

خیال چشم تـو آیـیـنـه‌ی تـوهـّم بـود

کـویر عشق تو را کوچه کوچه پـیـمـودم

سراب وهـم و عطش در تب تلاطـم بـود

تمام وسوسه ها از تـو بـود ، شیطان کیست؟!

فرشته عشق ندانست ، کار مـردُم بـود

و من که تجربه‌ی عشق را رقم خـوردم

فریب چشم تـو را نـیـز بـار چـنـدم بـود

نـبـود طاق دو ابروی تـو خـم محراب

مقرنسی ست که زائیده‌ی سر خـُم بـود

تـو آیه آیه به ایـمـان من رسـوب شـدی

حدیث عشق تـو در سـوره های من گم بـود

نـبـود رحم و مروّت مـیـان سینه‌ی تـو

اگـرکـه بـود فـقـط اندکی تـرحـّم بـود

 

 

                              29 / 3 / 1390

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:9  توسط  « آغو »  | 

 

كتاب  شعر "لبت را غلاف كن" انتشار یافت !

  لبت را غلاف کن

سروده :  حسین رضوی‌فرد

ویراستار :  جمال اژدری کازرونی

طرح جلد :  فهیمه  آبادیان

چاپخانه :  مـهـر تـوس

چاپ اول :    تابستان 1389

شمارگان :  2000  جلد

قیمت :  2500  تـومـان

شابک :   6 – 077 – 116 – 600 – 978

انتشارات :  نـشـر شـامـلـو 

  

اين كتاب با 136 صفحه شامل دو بخش "طـنـز و نـطـنـز" است

 گزیده  : غزل ، مثنوي ، رباعي و دوبيتي‌هایی  كه طي سالهاي 1378 -  1388 سروده شده است. 

 نشاني مراكز توزيع و فروش:

مشهد : خيابان جنت -  بين جنت 6 و 8  -  پلاك 164 - تلفن:۲۲۱۰۸۵۷-۰۵۱۱ و  ۰۹۱۵۱۱۱۵۶۰۸

تهران : کتابفروشی خانه شاعران ایران -خیابان انقلاب -  روبروی دانشگاه تهران -  پاساژ فروزنده - 

طبقه منفي يك -  واحد  ۲۱۲

كاشان :  نشر قانونـمدار - ميدان امام - خيابان اباذر ۲ -  تلفن: ۰۳۶۱۴۴۷۱۰۱۴ و ۰۹۱۳۷۴۳۳۳۶۸

شيراز :  کتابفروشی برادر  -  خیابان قصرالدشت- نرسیده به سینما سعدی –

تلفن: ۲۳۵۰۵۶۷-۰۷۱۱

بوشهر :  کتاب‌شهر ایران -  خیابان شهید مطهری -  جنب مجتمع تجاری زیتون

تلفن :  ۲۵۲۲۶۳۱-۰۷۷۱

كازرون :  نشر دانشگاهي (خيابان قدمگاه)  2228111  - 0721  -  نشر امامت (خيابان شريعتي)  2222229  -  0721  -  كتابفروشي آمالي (شهداي جنوبي)  2222152  - 0721  -  كتابفروشي مؤدبي (بازار ميدان خواجه یوسفی)  2222116  -  0721 

 برای خرید اینترنتی به اینجا :

بقالي آقاي هالو
http://baqaali-halloo.blogfa.com
 

مراجعه نمائید !

***************************************

  

 لب های شعرهای این شاعر غلاف نمی شوند

 

نگاهی بر مجموعه شعر "لبت را غلاف کن" سروده حسین رضوی فرد ( حـُــرّ ) :

 

اگر مسیر نـشر شعر شاعران کازرون که مدت زیادی نیست آغاز شده با همین روند پیش برود می‌توان حرف های زیادی برای برهه‌ای خاص از شعر کازرون داشت و افقی مشخص و روشن و تأثیر گذار برایش متصوّر شد که بدون شک علاوه بر ثبت میراث کنونی ، خزانه‌ی با ارزشی نیز می تواند برای شعر آینده کازرون باشد .

هر چند که در این مسیر حلقه های قوی و پررنگی نیز وجود دارند که عدم نـشر ارزشمندی از آنها خلاء مسلّمی در شعر کازرون بوده و نیـاز به همت هنرمندان و همشهریان عزیز می‌باشد تا در آینده ای نـزدیک شاهد انتـشار تعداد زیادی از مجموعه های شعر به صورت فردی یا گروهی از شاعران این شهر باشیم.

حسین رضوی فرد را می توان از شاخص ترین شاعران جریانی از شعر کازرون دانست که نیمه دوم دهه ی 70 از نظر شاعری به ثبت شعرهای خویش پرداخته است . (البته به شهادت تاریخ شعرهای مجموعه لبت را غلاف کن) . این نسل از شاعران کازرون که البته در سُرایش قالب های شعری خود دارای تنـوع زیبایی نیز هستند ، خصوصیات و قابلیت های مشخصی دارند که من به شخصه از پرداختن به آنها لذت می برم.

به طور کلی مرز نهادن و تقسیم بندی ریاضی جریان شعری یک مجموعه ، کار فنی و کارشناسانه‌ای نیست چرا که در عمده‌ی موارد افرادی که به دنبال هم می آیند هم‌پـوشانی دارند و گاهی حتی با هم مماس هستنـد . هر چند که مانند قطعه های پازل باید در کنار هم باشند تا یک تصویر مشخص شکل بگیرد .

شعر دهه‌ی 70 در کشور ، با ویـژگی‌هایی بارز و برجسته‌ خود را نشان داد که البته در کازرون با وجود شاعرانی که بسیار در جریان ادبیات امروز ایران بوده و هستند این حرکات متعادل تر و مشخص تر ، مسیر را طی کرده است . تجربه های بی پروا در ساختار و هرج و مرج حاصل از آن ، در شعر دهه‌ی 70  کازرون چندان نمود نداشته ، هر چند که تهی از آن هم نبـوده است ، اما نمی توان رویدادهای برجسته‌ در محتـوای شعر دهه‌ی 70  و تاثیر شگرفش بر ذهنیت و نگرش شاعران این دهه‌ی کازرون را نادیده گرفت .

بر خلاف حاکمیت "ساختار" در شعر دهه‌ی 70 ایران ، آنچه که در شعر کازرون دیده می‌شود جایگاه برجسته تر "محتـوا" با نگاهی البته مهم به تکنیک های شعر بود . تکنیک هایی که عمدتـاً برای گریز از فضاهای قدیمی و غیر قابل درک ، واژه‌های غیر معمول ، و تکرار مکررات بود و البته همچنان هست.

"حسین رضوی فرد"(حر) ؛ شاعری پر کار و مسلط و مستعد که بدون اینکه ارتباط خود را - چه در گذشته و چه در حال حاضر - با شاعران قدیمی تر کازرون و البته شعر ایران قطع کند به کار خود می پردازد . این برخورد با تجربه های گذشته و حال خود و دیگران باعث شده که شعر حسین رضوی فرد دارای جنبه های مختلف و قابل بحثی باشد که وجود و تاثیر هر کدام را با بـسـامـدی بالا می توان دید . از این رو با توجه به مجموعه‌ی موجود و البته شعرهای دیگری که از این شاعر چاپ نـشده - و البته نمی توان از دخالت آنها در این نوشته چشم پوشید- می توان به جنبه های مشترکی از فرم و معنا با شاعران هم تراز خود اشاره کرد و به نتایج بارزی دست یافت.

بحث پر دامنه‌ی محتـوا و ساختار در شعر ، و به طور کلی در هنر بحث تازه ای نیست و بدون شک ادامه نیز خواهد داشت. در مجموعه شعر "لبت را غلاف کن" محوریت اصلی کار شاعر بر "محتوا" استوار است. هر چند که به طور کلی شعر کلاسیک بیش از آن که بتوان در ساختار آن جولان داد راه خلاقیت را در محتوا بر شاعر باز گذارده است اما در این مبحث یک نکته قابل توجه است و آن نگاه نیمایی به ارتباط شاعر و مخاطب است.به این مفهوم که : شاعر در بیان اندیشه و فهم خود برای مخاطب در چه جایگاهی قرار دارد ؟

یک سر این پاره خط ابراز فضل است و سر دیگر آن قرار گرفتن شاعر در جایگاه چشم‌ مخاطب، البته بدون دخالت در فهم و تصمیم و درک او ، و دادن حق تصمیم و تحلیل به خواننده شعر.

در این مسیر نیز باز جای توضیح و تبصره می باشد.همانطور که گفته شد شعر کلاسیک به دلیل ساختار خاص خود رفتارهای مشخصی را نیز برای شاعر و مخاطب تعریف می کند.و حتا هر شعر نسبت به شعر دیگر رفتار متفاوتی را می طلبد.

در شعرهای این مجموعه شاعر تمام ابزار ها را برای ارائه‌ی زیباتر و برجسته تر آنچه که دیده است به کار می بندد.

حال اگر بخواهیم به ارتباط شاعر و مخاطب بپردازیم سهمی که حسین رضویفرد برای مخاطب گذاشته است متفاوت است . تفاوتی که به سمت احترام و ارزش به مخاطب پیش می رود. شعرهایی که به طور کاملاً مستقیم و مشخص ، به موضوعی خاص اشاره دارند را در حیطه سهم بیـشتر شاعر در برداشت مخاطب ، و بسیاری از شعرهای دیگر که تصویر سازی و آفرینش فضا ـ که به حق شگرد حسین رضوی فرد است ، خصوصاً رباعی ها ـ به سمت شراکت مخاطب در شعر و محتوا پیش می روند.

در ادامه ی همین مسیر نمی توان شعر حسین رضوی‌فرد را از این عنصر بسیار قوی صـور‌خیـال جدا دانست . شاید بیش از هر کارکردی در شعر ایشان ، بازی با تصاویر نمود پیدا می کند.

قدری فرا تر برویم ؛ در شعر بیشتر شاعران کازرون از حسن اجتهادی ، نصراله مردانی ، حسین عسکری ، سیدمحمدعلی آل مجتبی و ... ، گرفته تا شاعران جوان امروز عناصر بومی، تصاویر ، طبیعت و به طور کلی آنچه چشم می تواند در پیرامون خود ببیند نمود بسیار دارد.که البته چندان دور از انتظار هم نیست.

حسین رضوی‌فرد به دو صورت تصاویر را ارائه می دهد: یا اینکه به صورت کاملاً ناب و مستقیم که با تشبیه همراه است و یا اینکه با استفاده از همان تصاویر و طبیعت و ترکیب و ادغام آنها و آفرینش تصاویر دیگر به انتقال مفهومی بپردازد که هر گاه به سمت انتزاع پیش برود بر زیباییش افزوده می شود.

رد پای حالت اخیر را در بسیاری از شعرهای ایشان می توان دید.و به عنوان قوی ترین پل ارتباطی شاعر با مخاطب و فضاسازی لذت بخش با طبیعت و طبایع محسوب می شود مخصوصن مخاطبی که به صورت خاص تر به زیباشناسی شعر بپردازد.

نمونه برجسته ی این کارکرد در شعر "نسل های نیل" دیده می شود که از تصویری ترین شعرهای این مجموعه است.

در این ارتباط شاعر بین تصاویر و ذهن مخاطب از گستره‌ی وسیع روایت ها، تاریخ، رویدادهای اجتماعی و ... تا آنجا که توانسته است بهره برده است. شعر "تن تاریخ" و "حواریان محمد(ص)"  مثال های خوبی در این حیطه می تواند محسوب شود.

زبان در مجموعه ی "لبت را غلاف کن" چندان در تعدد مفاهیم و مدلول ها به کار نمی‌رود ، بلکه آنچه که در بضاعت این زبان و کاربرد آن است موسیقی روان و جذاب آن و البته فخامت و گستره‌ی وسیع خزانه‌ی واژگانی آن است . این انتخاب بر اساس شعر و موضوع آن صورت می‌گیرد .

حتی در شعرهای طنـز (مجموعه‌ی خریـّات) نیز نمی توان فخامت واژگانی را پررنـگ ندید.     با این حال کلمات دور و غیر ملموس نیستند و درک نزدیک و آسانی را به همراه دارند.

شعرهای طنز:

حسین رضوی فرد یک طنـزنویس باریک بین است . هر چند که این مجموعه نمی تواند گویای تمام توانایی های طنز ایشان باشد اما حداقل در میان نویسندگان حال حاضر این شهر شاخص تر از ایشان نمی توان سراغ گرفت.

نهادن نام طنز بر یک اثر که می تواند لبخندی را بر لبی بنشاند کار ساده ای نیست متأسفانه همین عنصر مشترک خنده در بین گونه های مختلف فعالیت ها و آثاری که می توانند آن را به مخاطب عرضه کنند باعث شده است که در عمده ی موارد نام طنز به جای دلقک بازی، فکاهیات،هزل و هجو و... به کار رود. نمونه ی بارز این عمل را در تلویزیون می توان دید که پخش صحنه هایی که با ادا و اصول و دلقک بازی همراه است طنز معرفی می شود. و این ظلمی بزرگ است بر جنبه های هنری ارزنده ی طنز.

در ادبیات، طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گفته می‌شود که اشتباهات یا جنبه‌های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سیاسی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه‌ای خنده دار به چالش می‌کشد. در تعریف طنز آمده است:

«اثری ادبی که با استفاده از بذله، وارونه سازی، خشم و نقیضه، ضعف‌ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می‌کشد.

طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. گرچه طبیعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسیله‌ای می انگارد برای نیل به هدفی برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها. گرچه در ظاهر می خنداند، اما در پس این خنده واقعیتی تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را می خشکاند و انسان را به تفکر وا می‌دارد. به همین خاطر در باره طنز گفته اند: "طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه"

طنز در ذات خود انسان را برمی آشوبد، بر تردیدهایش می افزاید و با آشکار ساختن جهان همچون پدیده‌ای دوگانه، چندگانه یا متناقض، انسان‌ها را از یقین محروم می‌کند. "جان درایدن" در مقاله "هنر طنز" ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می‌کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد

حال با این تعاریف می توانیم بسیاری از مواردی را که به نام طنز معرفی می شوند نادیده بگیریم و از طرفی ارج و اهمیت بیشتری را برای طنز نویسان و آثار طنز قایل شویم.

بخش طنز "لبت را غلاف کن" از نمونه های قابل توجه طنزی است که هم به مسایل کلی جامعه پرداخته است و هم موضوعاتی که در شهرستان کازرون به ذهن می رسد.

ریزبینی در انتخاب موضوع و کشف آن، نگاه عمیق در ریشه یابی معضل که اصلی ترین بخش آفرینش طنز است و روش ارائه آن از هر لحاظ توسط حسین رضوی‌فرد به بهترین روش ممکن انجام شده است.عمده ی مواردی را که در تعریف یک طنز خوب می توان برشمرد در طنزهای حسین رضوی ملموس است . "آشنا زدایی" یکی از توانایی های طنز ایشان می باشد. شعر "حال ما" که شروع مناسبی برای این بخش از کتاب است از نمونه های بارز این گونه اشعار است. همزاد پنداری مخاطب در این شعرها بسیار قوی است ، گویی که مخاطب خود سراینده‌ی شعر است. حتی در مجموعه "خریات" با آن اشاره های مستقیم ، مخاطب احساس بد و توهین آمیزی نمی کند ، چرا که ریشه یابی موضوع و فخامت کلام مخاطب را در آن به حدی شریک می کند که بیان خود را همراه با شعر می داند.

هر چند که نمی توان به طور قاطع گفت که توانایی "حــُـرّ" در سرایش کدام شعر بیشتر است ؛ (شعرهای طنز یا نطنز) . در هر دو مورد توانایی و قدرت قابل توجهی به چشم می خورد اما شعرهای طنز حسین رضوی منحصر به فرد هستند و نمی توان در عمده ی موارد و حداقل در این شهر همتایی برایش یافت.

مجموعه ی "لبت را غلاف کن" نمونه ی برجسته و نه کامل از شعرهای یکی از شاعران برجسته و ثبت شده ی این شهر است که در آینده نیز بدون شک افق ها و بحث های زیادی را به همراه خواهد داشت و البته امید که این آخرین مجموعه چاپ شده از ایشان نباشد.چرا که اگر مرگ مولف را نادیده بگیریم بر بسیاری پوشیده نیست که این مجموعه همه ی بضاعت حسین رضوی فرد نیست.در زمینه ساختار چندان بحثی در مورد این کتاب نکرده ام ونیاز به قلم دوستانی دیگر است.اما در همین حد قابل ذکر است که از جنبه های مختلف و متفاوتی می توان شعرهای حسین رضوی فرد را به بحث و نقد کشید.

امیدوارم که چاپ مجموعه شعرهای شاعران دیگر این شهر ادامه داشته باشد چرا که فضای خالی ای که عدم انتشار هر کدامشان ایجاد خواهد کرد بدون شک روند پیشرفت و تکامل شعر کازرون را دچار آسیب و وقفه خواهد کرد.شاعران تازه کار این شهر بسیار نیازمند استفاده از مجمو عه های شعر سروده شده توسط شاعران قبل از خود و حال حاضر کازرون می باشند.

"شهرام مدبری"

 

 

و ایـن هـم چـنـد شـعـر از "مهندس حسین رضوی‌فرد"

 

"ای هفتمین عبور!"

 امشب بـیـا به قتل خودت اعتراف کن

عاصی ترین عروس ! لبت را غلاف کن

 

از اشک عاشقانه قـمـهـا گذشتـه‌انـد

ای هفتمین عبـور خودت را طواف کن

 

دیگر غرور ، سهم نگاه من و تـو نیست

من را بـلال بـرده‌ی عـبـد مـنـاف کـن

 

بر خیز و این سه‌شعبه‌ی در چلّه مانده را

پـرتـاب شـوی قـلـّه‌ی مـتـروک قـاف کـن

 

چیـزی به روز رقص عمومی نمانده است

بـا مـن بـخـوان حـدیـث دف و اعتراف کن

 

                                                        مرداد ماه 1381

 

 

"نـسلهای نیل"

خورشید زیر سایه دیوارها گریخت

شب از سکوت خویش به کفتارها گریخت

 

دریا هم از متارکه چشمهای تو

مرداب شد شبی که به نیزارها گریخت

 

از نسلهای نیل گذشتیم با عصا

موسی هم از مشاهده مارها گریخت

 

رفتیم تا کبوتر و درگاه عنکبوت

پیغمبری به حاشیه غارها گریخت

 

ما هم که خام خنده تاریخ مانده ایم

انگورمان به خانه خمارها گریخت

 

ما را سری نبود از اول که پیرمان

منصور هم به دایره دارها گریخت

 

بس کن دگر حکایت این گردش و گریز

این برده از برابر تو بارها گریخت

 

 

                                  25 / 3 / 1382

 

 

دختر کابلی

 وقتي كه آمدی به دل من برات بود

اين ابتداي عاشقي و ارتباط بود

قدت بلند و زير بغل كوزه‌اي سفيد

انگار مقصدت لب رود هرات بود

سيماي سحر پرور تو گرچه پش تور

مستوره‌اي مشبك و مرموز و مات بود؛

ابروي ماه و جنگل گيسوي تو پر از

تشبيه و استعاره و كلي ادات بود

گاهي كه بين هر نفست پلك مي‌زدي

چشمت شبيه بتكده‌ي سومنات بود

ناز نگاه و نفحه‌ي عرفانيت درست

مثل سماع شيوه‌ي عين‌القضات بود

(گرچه سواد نامه نوشتن نداشتي

اما به جات مادر من باسوات! بود)

مي خواستم به سمت تو آغوش واكنم

-اين ماوراي مذهب و خمس و زكات بود-

دستان زرد كابليت تا به آب خورد

معلوم شد كه حلقه به دست حنات بود!          

                                         

                                              11/6/89

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 19:43  توسط  « آغو »  | 

 

ســـــــــــــــــلام !

 

 

تـنـدرسـتـی ، شـادکامی ، سـربـلـنـدی و روزگـاری سـبـــز  را

برای همه‌ی مـردم جـهـان آرزو می‌کـنـم !

 

در ایـن پست ، اول غزل زیبایی را از "اسـتـاد هوشنگ ابتهاج" (سـایـه)

برایـتـان می‌گـذارم :

 و دست آخـر ایـن غـزل از خـودم که 10 سال پـیـش در استقـبـال از

دو غزل "سایه" و "فـروغ" سرودم :

 

با ایـنـکه رمـز عشق فـرامـوش کـرده‌ای

حتـّا صـدای چشـم مـرا گـوش کـرده‌ای

آیـا بـگـویم ، مستی امروزت از کجاست ؟

دیــــــــروز بـاز خون دلـم نـوش کـرده‌ای

بـا آن دوچشم سرخ که داری شبیه جـام

بـسـیـار هوشیـار که مـدهـوش کـرده‌ای

بـا ایـن خـیـال که لـحـظـه‌ای آرام می‌شوی

مـا را نـصـیـب ، ولـولـه و جـوش کـرده‌ای

مـثـل حـضـور صـاعـقـه خواب سـکـوت را

در ذهـن پـاک پـنـجـره مـغـشوش کـرده‌ای

ای مـاه مـدتـی‌ست مـرا در مسیـر صـبـح

بـا کهـکشان وهـم هم‌آغوش کــرده‌ای

آتـش بـرای چیـست که آماده می‌کنی

بـاور مـگـر گـنـاه سـیـاووش کـرده‌ای ؟!

بـامن دوبـاره بـد شـده‌ای ، حرص می‌خورم

آخر بـگـو کـه حـرف کـه را گـوش کـرده‌ای ؟!

 

                                   اسفند 1379

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 19:17  توسط  « آغو »  | 

 

ســــــــــــــــــلام !

 

         بعضی وقـتـهـا که به دفـتـر شـعـرم سر می‌زنـم ، بـه غزلی برخورد می‌کنم که انگار

 

برای چنـیـن روزهایی سـروده‌ام ، بـه ایـن یکی نگاه کنید :

 

 

بـرايـم كـــوچ از ايـنـجــــا مـقـدّر نـيـسـت ، مي‌داني

كـه بـا ايـن بـال پـروازم مـيـسّـر نـيـست ، مي داني

زمـان ، روز مـرا شـب كرد و شـب را روز ، پـي‌در‌پـي

گـذشـت ايـّام و فرصـت تا بـه آخر نيست ، مي‌داني

سپـيـدي بـر سيـاهي غالب آمد ، چشـم را ، مـو را

بـغـيـر از انـتـظــارم ، راه  ديـگـر نـيـسـت ، مي‌دانـي

تــوهـّـم بــود بـسـيـاري از آنـچــه اتـّفـاق افـتــــــــاد

حقيقت هم كه باشد ، جاي باور نيـست ، مي‌داني

تـغـافـل دشـنـه هـای دوستـي بـر گـــُرده مـي‌كـارد

زبـان طـعـنـه از شـمشـيـر كـمتـر نيست ، مي‌داني

قـلـم هـر لـحـظـه مي‌آیــد كـه بـنـويـسـد حقـايق را

ولـي ايـمـن ز پـاسخـهاي خنجـر نيست ، مي داني

دلـــــــــم لــبــريـز از خـون غـزل هاي تـب‌آلود است

و چيـزي جـز خيـالي تـلخ در سر نيست ، مي‌داني

 

                                   خرداد 79

 

              ++++++++++++++++++++++++++++

 

          و ایـن هم یک غزل بـا لهجه‌ی کازرونی ، فـونـوتـیـک و واژه نامه‌ی 

 آن را هم گذاشتم برای عزیزانی که با لهجه‌ی مـا آشـنـا نیستند ،

امـیـدوارم بـپـسـنـدیـد :

 

 

گفتی که مونسم  می‌شی ، تا یهـنـی مام وا یار باشم

مو نمدونسّم که می‌خوی ؛ یـه عمری بیقرار بـاشم

کویر بـیـدم بـارو شدی ، پـوهـیـز بـیـدم بـاهار شدی

می‌خواس تو باخچه‌ی دلا ، تو گل باشی مو خار باشم  ؟

تـُو پـیـری رُیْ دلـُم زدی ؛ محضی که رسوام بکنی

گفتی که وختی وا تونم : بایس که نو نیـوار باشم

مو خوش بیدم بی دغدغه ، چیلم وا خنـده واز می‌شُه

تو خواسی شو رو بـُق کنم  ، وا بـُرچ زهـر مـار باشم

چیشم خو بویسی کور باشه ، گوشم خو بویسی کر باشه

کپـُم بایس گچ بـیـگیـرم ، تـا کیْ بایـس دیـوار بـاشم ؟!

اومـد خیـال مـو شدی ، تـا  غم رفیقْ  شـُوْ مو بـاشه 

تو خـُوْ شیـریـنـت بـُکـُنـی ، آمْ مـو تا صُب بیدار باشم 

هم اي کمـُمْ بی که سي تو ، اشک بیریزم تو چیش همه

محضی که دل تو خوش باشه ، مو روسیـا وُ خوار باشم

موخ می‌دونم اَ  دسّ مو ، شو رو تو نفرین می‌کنی کْ

علیـل بـشم گوشه‌یْ خونه ،  یا مرده تو مـزار بـاشم

خو سیل چک چیلم بـُکُ ، یه رحمی اَ  دلـُم بـُکُ 

مو پـیـر شـدم ولـُم بـُکُ ، بـیـْـلا تـا فکر دار بـاشم

                     □□□□

میگه الـٰـهي دق کنی ! تو هر چی خواس دلت می‌گی ؟

نـمْـگی که مـردم بـودونن ، اُ وَخ بی اهـتـبـار بــشـُم  ؟

                                                                    

                                                                      6 / 3 / 88 

 

 

                       Oumad ke munes-om bâŝi , tâ yahni mâm vâ yâr bâŝom

  Mo namdonossom ke mixoy , ye omri bi-qarâr bâŝom

Kavir bidom bâru ŝodi , pqhiz bidom bâhâr ŝodi

Mixâs tu bâxĉe-ye bel-â , to gol bâŝi mo xâr bâŝom

Tu piri ro-y del-om zadi , mahzi ke rosvâ-m bokoni

Gofti ke vaxti vâ to-nom , bâyas ke now-nivâr bâŝom

Mo xoŝ bidom bi-daγdaγe , ĉil-om vâ xande vâz miŝo

To xâsi ŝow-ru boq konom , vâ borĉ-e zah-e mâr bâŝom

Ĉiŝ-om xo boysi kur bâŝe , guŝ-om xo boysi kar bâŝe

Kap-om bâyas gaĉ bigirom , tâ key bâyas divâr bâŝom 

Oumad xiyâl-e mo ŝodi , tâ γam rafiq ŝow mo bâŝe

To xow ŝirin-et bokoni , âm mo tâ sob bidâr bâŝom

Ham i kam-om bi ke si to , aŝk birizom tu ĉiŝ hame

Mahzi ke del to xoŝ bâŝe , mo ru-siyâ vo xâr bâŝom

Mo-x midunom a dass-e mo , ŝow-ru to nefrin mikoni-k

Alil beŝom guŝe-y xune , yâ morde tu mazâr bâŝom

Xo seyl-e ĉak-ĉil-om boko , ye rahmi a del-om boko

Mo pir ŝodam vel-om boko , beylâ tâ fekr-e dâr bâŝom

□□□□

Mige elâhi deq koni , to har ĉi xâs del-et migi 

Namgi ke mardom budunan , ou-vax bi-ehtebâr beŝom 

 

 

اومد که (oumad ke) = آمدی که

یهـنـی (yahni) = یعنی

نمدونسّم (namdonossom) = نمی دانستم

میخوی(mixoy) = می‌خواهی

بارو (bâru) = باران

باهار (bâhâr) = بهار

میخواس (mixâs) = می‌خواستی

باخچه (bâxĉe) = باغچه

رُیْ (roy) = راهِ

نیوار (nivâr) = از اتباع است و معنی خاصی ندارد ، مثل «پخت» در «رخت و پخت»

چیل (ĉil) = لبها ، دهان

خواسی (xâsi) = خواستی

بـُق کنم (boq konom) = غمگین و خاموش شوم

برچ (borĉ) = بـرج

خو (xo) = خب ، که

بویسی (boysi) = باید که ، بایست که

کپـُم (kap-om) = دهانم

بایس (bâyas) = باید ، بایست

شـُوْ (ŝow) = شب

خـُوْ (xow) = خواب

صُب (sob) = صبح

اَ (a) = از 

شو رو (ŝow-ru) = شبانه روز 

می‌کنی کْ (mikoni-k) = می‌کنی که 

علیـل (alil) = بیمار ، از پا افتاده

چک (ĉak) = از اتباع است بدون معنی با این تفاوت که قبل از متبوع خود می‌آید ، مانند : «چک و چونه»

بـُکُ (boko) = بکـُن 

ولـُم (vel-om) = رهایم[کن] ، آزادم [کن]

بـیـْـلا (beylâ) = بگذار

میگی (migi) = می‌گویی

نمْگی (namgi) = نمی‌گویی

 اُ وَخ (ou-vax) = آن‌وقت

اهتبار (ehtebâr) = اعتبار

بشـُم (beŝom) = بشوم

 

 

                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:8  توسط  « آغو »  | 

ســـلام ؛

روزی بـرادرم را بر دوش گرفته به گلزار شهدا می‌بردم ، بی آنکه اشکی

بر گونه هایم سـُر بخورد ، از زبان "هـادی" می‌سرودم :

 

حسّ پـرواز در پـرم سـبـز است

آسمان در بـرابرم سـبـز است

بالی از من اگر قـَدَر بشکست

از قضا بال دیگرم سـبـز است

من بهارم ، بهار بی پـایـان

دشت در دشت پـیکرم سبز است

از لبانم فـرات می‌جوشـد

مثل عباس بـاورم سبز است

عَـلَم من ! همیشه سبز بمـان

چون که دست بـرادرم سبز است

می‌پرم تـا خـدا ، همین امشب

مثل سجّـاده سنگرم سبز است

پـدرم چشم زخمی‌ام را بست

حیف شـد جـای مـادرم سبز است

□  □  □  □

غزلی سـرخ بـا ردیـفی سبـز

چه کنم ؟ تیغ خنجرم سبز است

 

 

صـدّام  برادرانم را کـُشت . گریه نکردم ، دوستانم را زخمی و معلول کرد

گریه نکردم ، خواهرانم را آواره کرد گریه نکردم .

امّـا ؛ این روزها : می‌بینم می‌گریم ، می‌شنوم می‌گریم ، می‌خوانم

می‌گریم  ، می‌سُرایم می‌گریم .

 چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟!

 

"برای نـدا ها  و سهراب ها و ..."

بـوق ، آژیـر ، بر این شهر خطر می‌بـارد

رعد ، رگـبـار ، از این حادثه شـرّ می‌بـارد

دست‌ها سبز، زبان سبز ، صداها همه سبز

پس چرا باز بر این باغ تـبـر می‌بـارد ؟!

باغچه سرخ

چمن سرخ

برادرها سرخ

قـار قـار ، از طرف کـوچه خبر می‌بـارد :

□ □ □ □

فریاد از باغ بلند می‌شود :

دلم شور می‌زند

آخه مرد !

نمی‌خوای ......... ؟!

کانال عوض می‌شود

آدم با تماشای دوئـل سرش گیج می‌رود

□ □ □ □

قصد دارد بـپـرد سمت کبوتـرها ، تـیــر

لحظه‌ای بعد در این سانحه پـر می‌بـارد

 □ □ □ □

V

O

A

دوئـل همچنان ادامه دارد

□ □ □ □

آتش ! آتش ! چه کسی بود ندا زد : آتش !

بــــــنگ ، بــــنگ ، از نفس لوله شرر می‌بـارد

خنجر این بار ولی سینه‌ی سهراب درید

مادر از درد بر او خون جگر می‌بـارد

□ □ □ □

کانال پنج

 

جبهه‌ای سبـز از این سمت به باغ آمده است

آتش و دود از آن سمت دگـر می‌بـارد

□ □ □ □

هیس ! دیگر خبر از جبهه‌‌ی باران زا نیست

 پس چرا بر سر این باغچه سـر می‌بارد ؟!

 

   28 / 4 / 88 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:49  توسط  « آغو »  | 

ســــــــــــــــــــــلام ؛

 

دوستان عزیز از این که خیلی دیـر به روز شدم عذر می‌خوام ، آخه تو این مدّت هم دست و دل نداشتم ، هم گرفتار بودم ، حالا .............

پـیشاپـیـش " عـیـد نــوروز " رو به همه‌ی ایرانیان و انیرانیان خجسته‌باد می‌گم ، امیدوارم که آغازی نـیـکـو برای سالی نـیـکـو داشـته باشید .

 

یه "بهاریه" به لهجه‌ی شیرین کازرونی و یه کار آزاد تقدیم به دوستان ، شاید مورد پسندتون واقع بشه ، شاید . . . .  

 

مو یه دشت لاله‌زارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

اُومَـدَهْمِـه گُل بیارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

حریر علف قبامَنْ که گُلِش پــِشـِنْـگِ خونـَنْ 

مو عروس روزگارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

مو گیسُـم بنفشه‌بـیـزَنْ ، مو چیشـُم ستاره‌بارَنْ

رو بُـراقْ نسیم سُـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

دِ پـُشینْ  اَ  پشتِ منقل ، بزنین اَ  خونه ها در

بیشینین تو کِشت و کارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

نـَدِکینْ ایـطوْ  اَ  سرما ، که اَلُـوْ مُحبّـتُـم مـو

اُفـْتـُـوِ سینه‌یْ دیـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

یه کمی اَ  کِـرْ دریچه ، یه سـَـرَک بکش تـُو باخچه

تا بیبینی کار و بارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

دیگه عمرِ سرما سر رَفْ ، اُفْـتُـو و بارون می‌جنگنْ

شُـوْ رُو گرمِ کارو زارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

بابونه ، علف ، شقایق ، مو همِیْ‌ چي آمْـده کِردَم

تا بیشینی تُـو کُـنارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

اَ  چیشُم می‌بـاره شُـوْ نَمْ  رو صورتْ گلوی بیابون

اي اَ  شُـوْ قَـنْ اَیْ می‌بارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم

 

 

 

دف دف ، د د دف ، د دف ، دف دف

بر کدام مـدار می‌رقصی ؟

که دف می‌گیرد ماه

                            بر دایره زنگی‌اش

و خورشید ـ از ترس ـ

فرو می‌رود در اعماق سیاه

تا ناهید – حلقه به گوش –

بایستد بر گوشواره‌ی آسمان

 

د دف ، دف دف

دف دف ، دف دف

هـو هـو    یا هـو !

یا هـو !     هـو هـو

که :

" از در در آمدی و من از خود به در شدم "

یــا ا ا ا ا ا ا ا  تـــو !

خرقه از کدام طرف پـاره کنم ؟

و بـ‌چرخم به سمت تـو

                             به سمت خودم

                                                   به سمت . . .

خدا میان گود می‌چرخد ، یـا تـو ؟

یـاااااااااااااااااااااا تــو !               تـو             تـو

 

دف دف

دایره زنگی از کف ماه    رها

حوض دایـره  دایـره

چهره‌ات را به رقص می‌کشد

بـرقص !

تـا آبـروی تمام ستارگان بـرقـصـنـد بـا تـو

یـاااااااااااااااا  تـــو !

یـاااااااااااااااا  هـو !

یاااااااااااااااااا  دف !

دف دف ، هو هو

دف دف ، هو هو

ماه ب هیچ مـداری نمی رقصد .    

                               

                                         تهران -  14 اسفند 87     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:26  توسط  « آغو »  | 

 

ســــــــــــــــــــــلام !

کازرونی ها ضرب المثلی دارند ، می‌پـرسـنـد : " - بـدی ؟  - نــه ....   – بدگو داری ؟ هـــا ... (بله)                 - پس بـرو که بـد عالمی " .

نزدیک به  دو ماه است که حال خوشی ندارم ، زخمی عمیق برجانم نشانده‌اند ، انگار تمام وجودم را زحم فرا‌گرفته باشد .

چاقو را که یکبارگی فرو نکرده‌اند ، بیش از یکسال و نیم است که آرام‌آرام فشار داده تا دو ماه پیش که دقیقاً  از پشت به قلبم رسیده‌است ، هنوز هم دست بردار نیستند که . . .

  

تـعـجـیـل کن ! فرصت دیگر نمانده است

خـنـجـر بـیـار ! جز تو برادر نمانده است

حالا بیا ؛ شـمـارش معـکوس را بـخـوان

تـا صفـرمی رسیّ ومـرا سر نمانده است

تـا چـاه می بـریّ و مـرا چال می کـــنی

از کاروان برای تـو جـز زر نمانده است

پیراهنی به خون خودم سرخ کن ، بگو ؛

گرگی شـبـیـه دست بـرادر نـمـانــده است

ایـنـها شعار که نه ... خود فـیلمنامه است

غیر از همین سکانس مـقـدّر نمـانده است

ایـن واژه هـا کـه ذهـن مرا دور می زنند

تـقـریـر کـرده‌انـد ؛ مـرا در نـمـانـده است

****

خنجر غلاف کن ! در این گـیـر و دارهـا

سـهـراب را پـهـلوی دیگـر نـمـانـده است

                                            ۲۷ / ۵ / ۸۷

 

گـُر گرفـتـم دوبـاره از غـم هـا          بـا تـماشـای ایـن جـهـنـّم هــا

برگ تـقـویـم هـا شـدنـد سـیــاه          عمر من پر شد از محرّم هـا

سـوگـوار گـذشـتـه‌ی خـویـشــم          گـم شـدم در مـیـان مـاتـم هـا

زخـمـی چـاه بـیــژنـم ای کاش          یـاوری از قـبـیـل رسـتـم هـا

انـتـظـار مـسـیـح بـیـهـودســت          از تــبــار عـقـیـم مـریـم هــا

می‌زنـم تـیـر سـایـه‌ی خـود را          خـسـتـه‌ام از تـمــام آدم هـــا

 

                                                  اردیبهشت  1382

 

 تـا بــعــد . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:52  توسط  « آغو »  | 

 

دوست عزیزی گفته است : « بیا نه من غزل می‌گویم و نه تو سپید بگو .»

یادم به حرف زنده یاد "منوچهر آتشی" افتاد که می‌گفت : «تو فقط غزل بگو »

در جواب آن دوست عزیز گفتم : می‌توانم با شعر سپید به روز نشوم اما اینکه سپید نگویم ، دست من نیست ، بر این باورم که ؛ شعر وقتی آمد قالبش را خودش انتخاب می‌کند ، این را بارها در انجمن گفته‌ام ، اگر شاعر خواست بنشیند و غزل بگوید یا مثنوی یا . . . این دیگر شعر نمی‌شود ، می‌شود یک سخن منظوم .

به سفارش آن عزیز ، شاید تا مدتی با کار آزاد و سپید به روز نشوم ، تا چه پیش آید !

 

این هم دوتا کار :

« دریادلان

           از پـرتــگاه مـرگ

                      به دریـا رسیـده‌انـد

مــا

  با صدای باران

                 از کوچه می‌گریــزیــم . »    نصرت رحمانی

 

مـا را بـبـیـن شـتـابـان از کـوچـه می‌گــریــزیــم

از شـهـر ، از خـیــابـان ، از کـوچـه می‌گـریـزیـم

از دسـت عشـق سـارا ، تــا او نـدیـــــده مـا را

از خـانـه تـا دبـسـتــان ، از کـوچـه می‌گـریـزیـم

ایـن خـانـه سـیـب دارد ، حـسّــی غـریـب دارد

مـا بـا فـریـب شــیـطـان از کـوچـه می‌گـریـزیـم

دنـیـای خـالی مـا ، رؤیـای کـودکــیــهــــاسـت

بـا یـک نـگاه حـــیـــران از کـوچـه می‌گـریـزیـــم

مـا اهـل درد بــودیـم ، روزی کــه مــرد بــودیــم

اکـنـــون شبـیـه طـفـلان از کـوچـه می‌گـریـزیـم

بـر ایـن سـر دو راهـی جـز مـرگ نیـست راهی

امـا بـبـیـن هـراســـان از کـوچـه می‌گـریـزیــم

دریــادلان گـذشـتـنــد از پــــــــــرتـــگاه ، امــا

«مـا بـا صـدای بـاران از کـوچـه می‌گـریـزیــم»

                                                     19 / 6 / 81

 

 

 

سیب نـبـود عاشق گـنـدم شـدیـد

دست به دامـان تـوهّـــــم شــدیـد

وقت هـبـوط آمد و از روی وَهـــــــم

در صـــــدد حــق تــقـــدّم  شـــدیــد

طـور کجا ؟ ! صحـبت موسی کجا ؟!

از چــه شـمـا خــام تـکلّم شـدیـد ؟!

سـامـری اعـجـاز نـــدارد ، چــــــــرا

شیفته‌ی شاخ و سر و دُم شـدیـد ؟!

راه نه ایـن اسـت چـرا می‌رویــــد ؟!

شب که طلوع کرد شما گـم شـدیـد

با دل بی‌درد گـمـان بـــــرده‌ایــــــــد

ایـنــکه " شریـک غـم مـردم شـدیـد"

هــان ؛ ستم از دست شـمـا می‌رود

داعـیــه داران تــظـلّــم شـــدیـــد ؟! !

 

                                           31 / 5 / 81

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط  « آغو »  | 

 

« خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.  دیدم که فاطمه نیست .  / خواس بگویم که ؛ فاطمه دختر محمد(ص) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه همسر علی(ع) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر زینب است . باز دیدم که فاطمه نیست . نـــــــه ، ایـنـهـا همه هست و ایـن همه فاطمه نیست .

فاطـمـه ، فاطـمـه است . »  دکتر علی شریعتی

 

ســــلام دوستان ؛

 

این پُست را نـذر  " فاطـمـه زهـرا " (سلام الله علیها) می‌گذارم

و ایام شهادت این بانوی بزرگوار  را به همه‌ی دوسـتـداران آن حضرت

تسلیت می‌گویم ، با این چند بیت :

 

چه غوغایی به عرش ذوالجلال است؟

سروش وحی یا صوت بلال است؟

چرا بی وقت می گوید اذان را

بگو فضه که بی بی در چه حال است؟

 

□ □ □

 

شبی ویرانه­ای می­سازم از اشک

دل دیوانه­ای می­سازم از اشک

اگر که بیت الاحزان گشته ویران

برایت خانه­ای می­سازم از اشک

 

□ □ □­

 

دلم همخانه­­ی آه است آری

و از درد تو آگاه است آری

تو اما آه  مولا می­شنیدی

پس از آن نوبت چاه آه است آری

 

□ □ □

 

ز داغت غصه پایانی ندارد

سراغ بیت الاحزانی ندارد

و زخمی را که پنهان کرده بودی

به غیر از اشک درمانی ندارد

 

                                  23/5/79

 

 

 

دل داغ تو را دارد و یک عالمه آتـش

می‌ریزد از این خانه خراب این همه آتـش

این کوچه شلـوغ است گمان می‌کنم آخر

برخاسته خواهد شد از این هـمـهـمه آتـش

یـاران قـدیـمـنـد و عـطـشـنـاک جـهـیـمـنــد

افروخـتـه‌انـد این همه بی‌واهـمه آتـش

انصاف دهـیـد ایـنـکه ؛ فـدک حقّ کدام‌ست ؟

از چیست بـپـا گشـتـه در این مَحکـمـه آتـش ؟

جز نـنـگ نمی‌ماند از این طایـفـه نـامـی

آنـان که دمـیـدنـد بـه این دمـدمـه آتـش

فردا خـبـر درد به هر گوشـه رسیـده‌ست

این قـوم زده بـر جـگـر فـاطـمـه آتـش

ایـنـک غـزلی سـوخـتـه‌تـر از در و دیـوار

این مـرثـیـه که شـعـلـه‌ور ست از دم آتـش

می‌خوانـم و می‌سـوزم و از آب خـبـر نیـسـت

می‌بـارد و می‌جـوشـد از این زمـزمـه آتـش

 

                                      5 / 2 / 85

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط  « آغو »  | 

 

 

سلام دوستان ؛

دلتان همیشه بهاری باد ؛

 

سال نو را به همه‌ی "روشن‌آیینان " ایرانی و انیرانی تبریک می گویم و بی مقدمه سروده ای تازه و یک غزل قدیمی تقدیمتان می‌دارم :

 

 

قاپ مي اندازم

ميان " ما "

تو ، مي نازي به اسب هايت

من ، مي بازم با خرشانسي

و بزغاله‌ها می‌اندیشند

                به شبدر های عصر

 

 

قاپ مي اندازيم

ميان " تـو "

كه ميان گود چرخ مي زني

و مي چرخند دور سرت

ستارگان جهان

                    نرسیده به بامداد  

 

 

قاپ مي اندازد

ميان " مـن "

لمس می کند مهره هایم را

تا طلسم شکسته‌ی شعری

                                   باز شود

     - با نيم واژه هاي سه سطر پايين تر -

 

 

قاپ می‌اندازی

برای ماهی ها

و طعمه می‌کنی سلولهای خاکستریم را

اين كلّه خـر

خراب تر از آن است

كه مست برقصد بر ساحل

کف بزنند خیزاب‌ها

تا موج بگيرد ترا يا جـوّ . . .

 

 

قاپ مي‌اندازند

ميان " تـو . . . من . . . "

ماه بر ساحل خوابيده است

و خجالت مي‌كشد

كه مشت بكوبد بر سنگ ؟

يا گور بكند براي خودش ؟

 

 

و تـــو . . .

قاپ مي‌دزدي از دختران همسايه

رم مي‌دهي گلّه هاي اسب

تا اين كلّه خراب

بُـز بياورد از خرشانسي

و دختران جهان دور سرت بچرخند

کف بزنند و بخوانند :

" قاپ مي بازيم

روي ساحل

تو مي نازي

 من مي بازم

تو مي نازي

من مي بازم

تو . . .

من. . .

تو . . .

 

                                22 / 12 / 86

 

 

 

شب فراگير شد يكي در زد

تا رسيدم دو بار ديگر زد

چون به او روبرو برو شدم گفتم؛

آفتاب از كدام سو سر زد

گفتم اكنون كه آمدي بنشين

تا بگويم چگونه او پر زد

با سه‌تارم چهارگاه زدم

او گرفت و سه گاه بهتر زد

بعد از آن اصفهان و راه عراق

شور وانگه بيات آذر زد

رعشه بر تار و پود من افتاد

لحظه‌اي كه به سيم آخر زد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط  « آغو »  |