|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــلام !
بعضی وقـتـهـا که به دفـتـر شـعـرم سر میزنـم ، بـه غزلی برخورد میکنم که انگار
برای چنـیـن روزهایی سـرودهام ، بـه ایـن یکی نگاه کنید :
بـرايـم كـــوچ از ايـنـجــــا مـقـدّر نـيـسـت ، ميداني كـه بـا ايـن بـال پـروازم مـيـسّـر نـيـست ، مي داني زمـان ، روز مـرا شـب كرد و شـب را روز ، پـيدرپـي گـذشـت ايـّام و فرصـت تا بـه آخر نيست ، ميداني سپـيـدي بـر سيـاهي غالب آمد ، چشـم را ، مـو را بـغـيـر از انـتـظــارم ، راه ديـگـر نـيـسـت ، ميدانـي تــوهـّـم بــود بـسـيـاري از آنـچــه اتـّفـاق افـتــــــــاد حقيقت هم كه باشد ، جاي باور نيـست ، ميداني تـغـافـل دشـنـه هـای دوستـي بـر گـــُرده مـيكـارد زبـان طـعـنـه از شـمشـيـر كـمتـر نيست ، ميداني قـلـم هـر لـحـظـه ميآیــد كـه بـنـويـسـد حقـايق را ولـي ايـمـن ز پـاسخـهاي خنجـر نيست ، مي داني دلـــــــــم لــبــريـز از خـون غـزل هاي تـبآلود است و چيـزي جـز خيـالي تـلخ در سر نيست ، ميداني
خرداد 79
++++++++++++++++++++++++++++
و ایـن هم یک غزل بـا لهجهی کازرونی ، فـونـوتـیـک و واژه نامهی آن را هم گذاشتم برای عزیزانی که با لهجهی مـا آشـنـا نیستند ، امـیـدوارم بـپـسـنـدیـد :
گفتی که مونسم میشی ، تا یهـنـی مام وا یار باشم مو نمدونسّم که میخوی ؛ یـه عمری بیقرار بـاشم کویر بـیـدم بـارو شدی ، پـوهـیـز بـیـدم بـاهار شدی میخواس تو باخچهی دلا ، تو گل باشی مو خار باشم ؟ تـُو پـیـری رُیْ دلـُم زدی ؛ محضی که رسوام بکنی گفتی که وختی وا تونم : بایس که نو نیـوار باشم مو خوش بیدم بی دغدغه ، چیلم وا خنـده واز میشُه تو خواسی شو رو بـُق کنم ، وا بـُرچ زهـر مـار باشم چیشم خو بویسی کور باشه ، گوشم خو بویسی کر باشه کپـُم بایس گچ بـیـگیـرم ، تـا کیْ بایـس دیـوار بـاشم ؟! اومـد خیـال مـو شدی ، تـا غم رفیقْ شـُوْ مو بـاشه تو خـُوْ شیـریـنـت بـُکـُنـی ، آمْ مـو تا صُب بیدار باشم هم اي کمـُمْ بی که سي تو ، اشک بیریزم تو چیش همه محضی که دل تو خوش باشه ، مو روسیـا وُ خوار باشم موخ میدونم اَ دسّ مو ، شو رو تو نفرین میکنی کْ علیـل بـشم گوشهیْ خونه ، یا مرده تو مـزار بـاشم خو سیل چک چیلم بـُکُ ، یه رحمی اَ دلـُم بـُکُ مو پـیـر شـدم ولـُم بـُکُ ، بـیـْـلا تـا فکر دار بـاشم □□□□ میگه الـٰـهي دق کنی ! تو هر چی خواس دلت میگی ؟ نـمْـگی که مـردم بـودونن ، اُ وَخ بی اهـتـبـار بــشـُم ؟
6 / 3 / 88
Oumad ke munes-om bâŝi , tâ yahni mâm vâ yâr bâŝom Mo namdonossom ke mixoy , ye omri bi-qarâr bâŝom Kavir bidom bâru ŝodi , pqhiz bidom bâhâr ŝodi Mixâs tu bâxĉe-ye bel-â , to gol bâŝi mo xâr bâŝom Tu piri ro-y del-om zadi , mahzi ke rosvâ-m bokoni Gofti ke vaxti vâ to-nom , bâyas ke now-nivâr bâŝom Mo xoŝ bidom bi-daγdaγe , ĉil-om vâ xande vâz miŝo To xâsi ŝow-ru boq konom , vâ borĉ-e zah-e mâr bâŝom Ĉiŝ-om xo boysi kur bâŝe , guŝ-om xo boysi kar bâŝe Kap-om bâyas gaĉ bigirom , tâ key bâyas divâr bâŝom Oumad xiyâl-e mo ŝodi , tâ γam rafiq ŝow mo bâŝe To xow ŝirin-et bokoni , âm mo tâ sob bidâr bâŝom Ham i kam-om bi ke si to , aŝk birizom tu ĉiŝ hame Mahzi ke del to xoŝ bâŝe , mo ru-siyâ vo xâr bâŝom Mo-x midunom a dass-e mo , ŝow-ru to nefrin mikoni-k Alil beŝom guŝe-y xune , yâ morde tu mazâr bâŝom Xo seyl-e ĉak-ĉil-om boko , ye rahmi a del-om boko Mo pir ŝodam vel-om boko , beylâ tâ fekr-e dâr bâŝom □□□□ Mige elâhi deq koni , to har ĉi xâs del-et migi Namgi ke mardom budunan , ou-vax bi-ehtebâr beŝom
اومد که (oumad ke) = آمدی که یهـنـی (yahni) = یعنی نمدونسّم (namdonossom) = نمی دانستم میخوی(mixoy) = میخواهی بارو (bâru) = باران باهار (bâhâr) = بهار میخواس (mixâs) = میخواستی باخچه (bâxĉe) = باغچه رُیْ (roy) = راهِ نیوار (nivâr) = از اتباع است و معنی خاصی ندارد ، مثل «پخت» در «رخت و پخت» چیل (ĉil) = لبها ، دهان خواسی (xâsi) = خواستی بـُق کنم (boq konom) = غمگین و خاموش شوم برچ (borĉ) = بـرج خو (xo) = خب ، که بویسی (boysi) = باید که ، بایست که کپـُم (kap-om) = دهانم بایس (bâyas) = باید ، بایست شـُوْ (ŝow) = شب خـُوْ (xow) = خواب صُب (sob) = صبح اَ (a) = از شو رو (ŝow-ru) = شبانه روز میکنی کْ (mikoni-k) = میکنی که علیـل (alil) = بیمار ، از پا افتاده چک (ĉak) = از اتباع است بدون معنی با این تفاوت که قبل از متبوع خود میآید ، مانند : «چک و چونه» بـُکُ (boko) = بکـُن ولـُم (vel-om) = رهایم[کن] ، آزادم [کن] بـیـْـلا (beylâ) = بگذار میگی (migi) = میگویی نمْگی (namgi) = نمیگویی اُ وَخ (ou-vax) = آنوقت اهتبار (ehtebâr) = اعتبار بشـُم (beŝom) = بشوم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:8 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
ســـلام ؛ روزی بـرادرم را بر دوش گرفته به گلزار شهدا میبردم ، بی آنکه اشکی بر گونه هایم سـُر بخورد ، از زبان "هـادی" میسرودم :
حسّ پـرواز در پـرم سـبـز است آسمان در بـرابرم سـبـز است بالی از من اگر قـَدَر بشکست از قضا بال دیگرم سـبـز است من بهارم ، بهار بی پـایـان دشت در دشت پـیکرم سبز است از لبانم فـرات میجوشـد مثل عباس بـاورم سبز است عَـلَم من ! همیشه سبز بمـان چون که دست بـرادرم سبز است میپرم تـا خـدا ، همین امشب مثل سجّـاده سنگرم سبز است پـدرم چشم زخمیام را بست حیف شـد جـای مـادرم سبز است □ □ □ □ غزلی سـرخ بـا ردیـفی سبـز چه کنم ؟ تیغ خنجرم سبز است
صـدّام برادرانم را کـُشت . گریه نکردم ، دوستانم را زخمی و معلول کرد گریه نکردم ، خواهرانم را آواره کرد گریه نکردم . امّـا ؛ این روزها : میبینم میگریم ، میشنوم میگریم ، میخوانم میگریم ، میسُرایم میگریم . چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟!
"برای نـدا ها و سهراب ها و ..." بـوق ، آژیـر ، بر این شهر خطر میبـارد رعد ، رگـبـار ، از این حادثه شـرّ میبـارد دستها سبز، زبان سبز ، صداها همه سبز پس چرا باز بر این باغ تـبـر میبـارد ؟! باغچه سرخ چمن سرخ برادرها سرخ قـار قـار ، از طرف کـوچه خبر میبـارد : □ □ □ □ فریاد از باغ بلند میشود : دلم شور میزند آخه مرد ! نمیخوای ......... ؟! کانال عوض میشود آدم با تماشای دوئـل سرش گیج میرود □ □ □ □ قصد دارد بـپـرد سمت کبوتـرها ، تـیــر لحظهای بعد در این سانحه پـر میبـارد □ □ □ □ V O A دوئـل همچنان ادامه دارد □ □ □ □ آتش ! آتش ! چه کسی بود ندا زد : آتش ! بــــــنگ ، بــــنگ ، از نفس لوله شرر میبـارد خنجر این بار ولی سینهی سهراب درید مادر از درد بر او خون جگر میبـارد □ □ □ □ کانال پنج
جبههای سبـز از این سمت به باغ آمده است آتش و دود از آن سمت دگـر میبـارد □ □ □ □ هیس ! دیگر خبر از جبههی باران زا نیست پس چرا بر سر این باغچه سـر میبارد ؟!
28 / 4 / 88
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:49 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــــــلام ؛
دوستان عزیز از این که خیلی دیـر به روز شدم عذر میخوام ، آخه تو این مدّت هم دست و دل نداشتم ، هم گرفتار بودم ، حالا ............. پـیشاپـیـش " عـیـد نــوروز " رو به همهی ایرانیان و انیرانیان خجستهباد میگم ، امیدوارم که آغازی نـیـکـو برای سالی نـیـکـو داشـته باشید .
یه "بهاریه" به لهجهی شیرین کازرونی و یه کار آزاد تقدیم به دوستان ، شاید مورد پسندتون واقع بشه ، شاید . . . .
مو یه دشت لالهزارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم اُومَـدَهْمِـه گُل بیارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم حریر علف قبامَنْ که گُلِش پــِشـِنْـگِ خونـَنْ مو عروس روزگارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم مو گیسُـم بنفشهبـیـزَنْ ، مو چیشـُم ستارهبارَنْ رو بُـراقْ نسیم سُـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم دِ پـُشینْ اَ پشتِ منقل ، بزنین اَ خونه ها در بیشینین تو کِشت و کارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم نـَدِکینْ ایـطوْ اَ سرما ، که اَلُـوْ مُحبّـتُـم مـو اُفـْتـُـوِ سینهیْ دیـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم یه کمی اَ کِـرْ دریچه ، یه سـَـرَک بکش تـُو باخچه تا بیبینی کار و بارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم دیگه عمرِ سرما سر رَفْ ، اُفْـتُـو و بارون میجنگنْ شُـوْ رُو گرمِ کارو زارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم بابونه ، علف ، شقایق ، مو همِیْ چي آمْـده کِردَم تا بیشینی تُـو کُـنارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم اَ چیشُم میبـاره شُـوْ نَمْ رو صورتْ گلوی بیابون اي اَ شُـوْ قَـنْ اَیْ میبارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم
دف دف ، د د دف ، د دف ، دف دف بر کدام مـدار میرقصی ؟ که دف میگیرد ماه بر دایره زنگیاش و خورشید ـ از ترس ـ فرو میرود در اعماق سیاه تا ناهید – حلقه به گوش – بایستد بر گوشوارهی آسمان
د دف ، دف دف دف دف ، دف دف هـو هـو یا هـو ! یا هـو ! هـو هـو که : " از در در آمدی و من از خود به در شدم " یــا ا ا ا ا ا ا ا تـــو ! خرقه از کدام طرف پـاره کنم ؟ و بـچرخم به سمت تـو به سمت خودم به سمت . . . خدا میان گود میچرخد ، یـا تـو ؟ یـاااااااااااااااااااااا تــو ! تـو تـو
دف دف دایره زنگی از کف ماه رها حوض دایـره دایـره چهرهات را به رقص میکشد بـرقص ! تـا آبـروی تمام ستارگان بـرقـصـنـد بـا تـو یـاااااااااااااااا تـــو ! یـاااااااااااااااا هـو ! یاااااااااااااااااا دف ! دف دف ، هو هو دف دف ، هو هو ماه ب هیچ مـداری نمی رقصد .
تهران - 14 اسفند 87
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:26 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــــــلام ! کازرونی ها ضرب المثلی دارند ، میپـرسـنـد : " - بـدی ؟ - نــه .... – بدگو داری ؟ هـــا ... (بله) - پس بـرو که بـد عالمی " . نزدیک به دو ماه است که حال خوشی ندارم ، زخمی عمیق برجانم نشاندهاند ، انگار تمام وجودم را زحم فراگرفته باشد . چاقو را که یکبارگی فرو نکردهاند ، بیش از یکسال و نیم است که آرامآرام فشار داده تا دو ماه پیش که دقیقاً از پشت به قلبم رسیدهاست ، هنوز هم دست بردار نیستند که . . .
تـعـجـیـل کن ! فرصت دیگر نمانده است خـنـجـر بـیـار ! جز تو برادر نمانده است حالا بیا ؛ شـمـارش معـکوس را بـخـوان تـا صفـرمی رسیّ ومـرا سر نمانده است تـا چـاه می بـریّ و مـرا چال می کـــنی از کاروان برای تـو جـز زر نمانده است پیراهنی به خون خودم سرخ کن ، بگو ؛ گرگی شـبـیـه دست بـرادر نـمـانــده است ایـنـها شعار که نه ... خود فـیلمنامه است غیر از همین سکانس مـقـدّر نمـانده است ایـن واژه هـا کـه ذهـن مرا دور می زنند تـقـریـر کـردهانـد ؛ مـرا در نـمـانـده است **** خنجر غلاف کن ! در این گـیـر و دارهـا سـهـراب را پـهـلوی دیگـر نـمـانـده است ۲۷ / ۵ / ۸۷
گـُر گرفـتـم دوبـاره از غـم هـا بـا تـماشـای ایـن جـهـنـّم هــا برگ تـقـویـم هـا شـدنـد سـیــاه عمر من پر شد از محرّم هـا سـوگـوار گـذشـتـهی خـویـشــم گـم شـدم در مـیـان مـاتـم هـا زخـمـی چـاه بـیــژنـم ای کاش یـاوری از قـبـیـل رسـتـم هـا انـتـظـار مـسـیـح بـیـهـودســت از تــبــار عـقـیـم مـریـم هــا میزنـم تـیـر سـایـهی خـود را خـسـتـهام از تـمــام آدم هـــا
اردیبهشت 1382
تـا بــعــد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:52 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیزی گفته است : « بیا نه من غزل میگویم و نه تو سپید بگو .» یادم به حرف زنده یاد "منوچهر آتشی" افتاد که میگفت : «تو فقط غزل بگو » در جواب آن دوست عزیز گفتم : میتوانم با شعر سپید به روز نشوم اما اینکه سپید نگویم ، دست من نیست ، بر این باورم که ؛ شعر وقتی آمد قالبش را خودش انتخاب میکند ، این را بارها در انجمن گفتهام ، اگر شاعر خواست بنشیند و غزل بگوید یا مثنوی یا . . . این دیگر شعر نمیشود ، میشود یک سخن منظوم . به سفارش آن عزیز ، شاید تا مدتی با کار آزاد و سپید به روز نشوم ، تا چه پیش آید ! این هم دوتا کار : « دریادلان از پـرتــگاه مـرگ به دریـا رسیـدهانـد مــا با صدای باران از کوچه میگریــزیــم . » نصرت رحمانی مـا را بـبـیـن شـتـابـان از کـوچـه میگــریــزیــم از شـهـر ، از خـیــابـان ، از کـوچـه میگـریـزیـم از دسـت عشـق سـارا ، تــا او نـدیـــــده مـا را از خـانـه تـا دبـسـتــان ، از کـوچـه میگـریـزیـم ایـن خـانـه سـیـب دارد ، حـسّــی غـریـب دارد مـا بـا فـریـب شــیـطـان از کـوچـه میگـریـزیـم دنـیـای خـالی مـا ، رؤیـای کـودکــیــهــــاسـت بـا یـک نـگاه حـــیـــران از کـوچـه میگـریـزیـــم مـا اهـل درد بــودیـم ، روزی کــه مــرد بــودیــم اکـنـــون شبـیـه طـفـلان از کـوچـه میگـریـزیـم بـر ایـن سـر دو راهـی جـز مـرگ نیـست راهی امـا بـبـیـن هـراســـان از کـوچـه میگـریـزیــم دریــادلان گـذشـتـنــد از پــــــــــرتـــگاه ، امــا «مـا بـا صـدای بـاران از کـوچـه میگـریـزیــم» 19 / 6 / 81 سیب نـبـود عاشق گـنـدم شـدیـد دست به دامـان تـوهّـــــم شــدیـد وقت هـبـوط آمد و از روی وَهـــــــم در صـــــدد حــق تــقـــدّم شـــدیــد طـور کجا ؟ ! صحـبت موسی کجا ؟! از چــه شـمـا خــام تـکلّم شـدیـد ؟! سـامـری اعـجـاز نـــدارد ، چــــــــرا شیفتهی شاخ و سر و دُم شـدیـد ؟! راه نه ایـن اسـت چـرا میرویــــد ؟! شب که طلوع کرد شما گـم شـدیـد با دل بیدرد گـمـان بـــــردهایــــــــد ایـنــکه " شریـک غـم مـردم شـدیـد" هــان ؛ ستم از دست شـمـا میرود داعـیــه داران تــظـلّــم شـــدیـــد ؟! ! 31 / 5 / 81 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
« خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست . / خواس بگویم که ؛ فاطمه دختر محمد(ص) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه همسر علی(ع) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر زینب است . باز دیدم که فاطمه نیست . نـــــــه ، ایـنـهـا همه هست و ایـن همه فاطمه نیست . فاطـمـه ، فاطـمـه است . » دکتر علی شریعتی ســــلام دوستان ؛ این پُست را نـذر " فاطـمـه زهـرا " (سلام الله علیها) میگذارم و ایام شهادت این بانوی بزرگوار را به همهی دوسـتـداران آن حضرت تسلیت میگویم ، با این چند بیت : چه غوغایی به عرش ذوالجلال است؟ سروش وحی یا صوت بلال است؟ چرا بی وقت می گوید اذان را بگو فضه که بی بی در چه حال است؟ □ □ □ شبی ویرانهای میسازم از اشک دل دیوانهای میسازم از اشک اگر که بیت الاحزان گشته ویران برایت خانهای میسازم از اشک □ □ □ دلم همخانهی آه است آری و از درد تو آگاه است آری تو اما آه مولا میشنیدی پس از آن نوبت چاه آه است آری □ □ □ ز داغت غصه پایانی ندارد سراغ بیت الاحزانی ندارد و زخمی را که پنهان کرده بودی به غیر از اشک درمانی ندارد 23/5/79 دل داغ تو را دارد و یک عالمه آتـش میریزد از این خانه خراب این همه آتـش این کوچه شلـوغ است گمان میکنم آخر برخاسته خواهد شد از این هـمـهـمه آتـش یـاران قـدیـمـنـد و عـطـشـنـاک جـهـیـمـنــد افروخـتـهانـد این همه بیواهـمه آتـش انصاف دهـیـد ایـنـکه ؛ فـدک حقّ کدامست ؟ از چیست بـپـا گشـتـه در این مَحکـمـه آتـش ؟ جز نـنـگ نمیماند از این طایـفـه نـامـی آنـان که دمـیـدنـد بـه این دمـدمـه آتـش فردا خـبـر درد به هر گوشـه رسیـدهست این قـوم زده بـر جـگـر فـاطـمـه آتـش ایـنـک غـزلی سـوخـتـهتـر از در و دیـوار این مـرثـیـه که شـعـلـهور ست از دم آتـش میخوانـم و میسـوزم و از آب خـبـر نیـسـت میبـارد و میجـوشـد از این زمـزمـه آتـش 5 / 2 / 85 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:56 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ؛ دلتان همیشه بهاری باد ؛ سال نو را به همهی "روشنآیینان " ایرانی و انیرانی تبریک می گویم و بی مقدمه سروده ای تازه و یک غزل قدیمی تقدیمتان میدارم : قاپ مي اندازم ميان " ما " تو ، مي نازي به اسب هايت من ، مي بازم با خرشانسي و بزغالهها میاندیشند به شبدر های عصر قاپ مي اندازيم ميان " تـو " كه ميان گود چرخ مي زني و مي چرخند دور سرت ستارگان جهان نرسیده به بامداد قاپ مي اندازد ميان " مـن " لمس می کند مهره هایم را تا طلسم شکستهی شعری باز شود - با نيم واژه هاي سه سطر پايين تر - قاپ میاندازی برای ماهی ها و طعمه میکنی سلولهای خاکستریم را اين كلّه خـر خراب تر از آن است كه مست برقصد بر ساحل کف بزنند خیزابها تا موج بگيرد ترا يا جـوّ . . . قاپ مياندازند ميان " تـو . . . من . . . " ماه بر ساحل خوابيده است و خجالت ميكشد كه مشت بكوبد بر سنگ ؟ يا گور بكند براي خودش ؟ و تـــو . . . قاپ ميدزدي از دختران همسايه رم ميدهي گلّه هاي اسب تا اين كلّه خراب بُـز بياورد از خرشانسي و دختران جهان دور سرت بچرخند کف بزنند و بخوانند : " قاپ مي بازيم روي ساحل تو مي نازي من مي بازم تو مي نازي من مي بازم تو . . . من. . . تو . . . 22 / 12 / 86 شب فراگير شد يكي در زد تا رسيدم دو بار ديگر زد چون به او روبرو برو شدم گفتم؛ آفتاب از كدام سو سر زد گفتم اكنون كه آمدي بنشين تا بگويم چگونه او پر زد با سهتارم چهارگاه زدم او گرفت و سه گاه بهتر زد بعد از آن اصفهان و راه عراق شور وانگه بيات آذر زد رعشه بر تار و پود من افتاد لحظهاي كه به سيم آخر زد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:28 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود ؛ ببخشيد ؛ از اينكه دير كردم ، به حساب پيري و بي حوصلگيام بگذاريد اين بار با يك غزل و چند تا دوبيتي در خدمتتون هستم «پـرنـده» پـرنده ، يك پرنده بود ، در قفس نبـود پـرنــده بـود ، با پـرنـده همنفس نـبـود پـرنـده ، مثل جفت خويش هم نميپـريـد پـرنـده ، – مثل اينكه – مثل هيچكس نـبـود پـرنده ، روي دست بيريـا نمينشست پـرنده ، فكر دست هاي ملتَمس نـبـود پـرنده ، اشتهاي آب و دانه هم نـداشت پـرنده ، اهل عشق بـود ، بـوالهوس نـبـود پـرنده ، دام را نديدهبـود، ميشناخت پـرنـده ، رام ، رام ، رام هيچكس نـبـود پـرنده ، مثل ما نبود - بيخيال – حرف داشت پـرنده ، هر چه عشق مي سرود ، بس نـبـود پـرنده ، هرچه ديـد ، داغ ، داغ روزگار پـرنده ، هرچه داد... ، داد.. ، دادرس نـبـود **** پـرتده آب بود ، خاك بود ، شعله بود پـرنده ، هرچه ، هرچه بـود ، خار و خس نـبـود 21 / 5 / 85 و اين هم چند دوبيتي تقديم به كسي که دلم لبريز از غزل چشمهاي اوست تعجب نكنيد ؛ « عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند » تو اكسير جنون در شيشه داري شرابي لعلگون در شيشه داري مگر از قلب من برگشتهاي كه به اين اندازه خون در شيشه داري **** تنم داغ است ، ليكن تب ندارم بجز نام تو را بر لب ندارم به اين مردم كه جمله نانفروشند نميگويم كه نان شب ندارم **** غزلخونه به شب هايت دل من شكار چشم زيبايت دل من دروغام چيست ؟! با اين بال خونين ببين افتاده در پايت دل من **** اگر چه تا ابد سيرت نميشُم رفيق دست و پاگيرت نميشُم سي خونم تشنهاي؟! كاري نداره حريف برق شمشيرت نميشُم **** دلم دايم اسير اُون نگاتــه نميدونم چه سرّي تـو اداتـه چه داغ پرتو چشم قشنگت مگه خورشيد تـو فاب چشاتـه ؟! **** زمستونه ، ولي داغـه تن مـو آتيش بارونـه زير پيرهن مـو نشستي زُل زدي تا خوب ببيني چه حالي داره شكل مردن مـو ؟! **** و اين يكي هم براي "حسن اجتهادي " عجب شيرين زبوني اجتهادي دلير و مهربوني اجتهادي اگرچه پيري و موهات سفيده ولي اِنـد جنوني اجتهادي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:21 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره را بر عزرائیل نبسته ام که از در بیاید یا از دیوار این تب خاکستری است که می لرزاندم در برف و پچ پچ باد است که بر استخوان سندانی ام چکش می کوبد به دمیدنی کبود نمی شوم که سیگار پشت سیگار در کاسه ی چشمانم خالی کنی تا دود شوم کبود لب های خشک و چشمان ترم را پیش از این سوزانده اند حالا دیگر فندک بزنی یا حرف خاکسترم سرد تر از آن است که شعله ور گردد 3 / 9 / 86 آب، بابا ؛ عطش ، عطش ، آتش آتش از کام تشنگان جاری ست آتش از دشت ، از دم شمشیر از دم نیزه و سنان جاری ست آب ، بابا ، اگر چه شورابه کاش مینای اشکمان تـر بود ریگها داغ داغ و صحرا خشک کاشکی جای مشـکـمان تـر بود آب ، بابا ؛ ولی نه ، بابا ؛ آب حیف ؛ بابای من که سقا نیست مشک را می دهم عـمو عبـاس آب دیگر نصیب بابا نیست آب ، بابا ؛ ولی عمو رفته آب را از کتاب بردارد آبرو داده رود را عمّو تا از او مشک آب بردارد آه... بابا چقدر تنها شد کاش اصغر به یاریش می رفت کاش عمّو دوباره برگردد تا برادر به یاریش می رفت کاش هرگز نگفته بودم آب تاعمو تا همیشه با ما بود کاش هرگز نگفته بودم آب تا عمو در کنار بابا بود 27 / 10 / 86 شب تاسوعا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:47 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود بر شما می ببخشید که کمی دور شد ، اول این کار سپید رو بخونید : با باد آمده بودی یا باران چشمانم را سپردم به دریا پا هایم را به صخره و تاب خوردم بر سایههای گیاه خیس میشوم تا خشک زاده نشده باشم و درد بـتـابـد زانوان بغل گرفتهی ماه و راه بیافتم خوابهای کودکیم را بگردم ، بگردم «پس کوچه» های مدرسه دنبال بال خشک شدهی سنجاقکی پشت صفحهی «کوکبخانم» و دور بزنم سیزده بار مشق های ننوشتهام را □□□ حالا به بار نشسته ـ بی باران ـ در خشک روز ترین سایه زیر ازدحام ابـــــر و دست تکان میدهم برای بـــاد تا گمان کنند چشمانت هنوز می لرزم و میلرزند پا هایم ـ در هجوم سنگ ـ □□□ ببخشید ! باد از این سمت بر میگردد دروغ میگویند ـ برگ ها ـ سراغ از پنجرههای بسته نگیر و برگرد به سمتی که خارها گریزانند ابرها ، دور میزنند ماه را و انکار میکنند ؛ « در کوچه باد میآید » 10 / 5 / 86 این غزل رو هم بخونید ؛ بدنیست اشــتـبـاه مــحـض ، پـرســه در خــیـــال ، روز و مـاه سـال منگ و گول و گیج ، می گذشت عمر ، رفت ؟... بی خیال ! دام بـود حـیـف ، رام نـــه . . . دریـغ ! ســایـهی بهـشـت هـا. . . خـیـال خـام ، میوه های زشـت ، مـیـوه های کـال گـیـر داده بـود ، بـی بـهـانـه پـیـر - آن بـهـانـه گـیــــــــر ـ حـکــم کـرده بـود ، حـکــم انــتــقـــام ، حـکــم انــتـــقـــال ایـنـک ایـن زمـیـن ، بـسـتـر زمـان ، گـیــــــــر کـــردهام بـیـن ایـن و آن ، مـیخـورم زمـیـن ، میشــوم وبــــال میخـورم زمـیـن ، میپـرم هـوا ، های ... های ... های... گـشـتـهام اسـیـر ، هر چـه می زنـم بـال ، بـال ، بـال ـ تـاشـوم رهـا ، از قـفـس ، نـفـس ، از زمـیـن ، زمـان از فـریـب دور ، از خـُـــدا جــــدا ، نـیـسـت احـتـمـال جـنـگ میشـود ، یـک طـرف نفس ، یک طـرف هـوس سـنـگ میشـــود ، زیـر دسـت و پـا ، چـشــمـهی زلال گـرچـه بیگـنــاه ، ایـن دل غـریـب ، مـیشــود ســیـاه دود ، دود ، دود ، داد ... داد ... داد ... می کنم سـؤال : دادرس کـجـا ؟! مـسـتـجـیـر کو ؟! مـسـتـجـیـب کیست ؟! کـل کـائـنـات ؛ گـنـگ گـنـگ گـنـگ ، لال لال لال 30 / 5 / 85 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:13 توسط « آغو »
|
|
||