|
|
|
|
|
سلام دوستان ؛ دلتان همیشه بهاری باد ؛ سال نو را به همهی "روشنآیینان " ایرانی و انیرانی تبریک می گویم و بی مقدمه سروده ای تازه و یک غزل قدیمی تقدیمتان میدارم : قاپ مي اندازم ميان " ما " تو ، مي نازي به اسب هايت من ، مي بازم با خرشانسي و بزغالهها میاندیشند به شبدر های عصر قاپ مي اندازيم ميان " تـو " كه ميان گود چرخ مي زني و مي چرخند دور سرت ستارگان جهان نرسیده به بامداد قاپ مي اندازد ميان " مـن " لمس می کند مهره هایم را تا طلسم شکستهی شعری باز شود - با نيم واژه هاي سه سطر پايين تر - قاپ میاندازی برای ماهی ها و طعمه میکنی سلولهای خاکستریم را اين كلّه خـر خراب تر از آن است كه مست برقصد بر ساحل کف بزنند خیزابها تا موج بگيرد ترا يا جـوّ . . . قاپ مياندازند ميان " تـو . . . من . . . " ماه بر ساحل خوابيده است و خجالت ميكشد كه مشت بكوبد بر سنگ ؟ يا گور بكند براي خودش ؟ و تـــو . . . قاپ ميدزدي از دختران همسايه رم ميدهي گلّه هاي اسب تا اين كلّه خراب بُـز بياورد از خرشانسي و دختران جهان دور سرت بچرخند کف بزنند و بخوانند : " قاپ مي بازيم روي ساحل تو مي نازي من مي بازم تو مي نازي من مي بازم تو . . . من. . . تو . . . 22 / 12 / 86 شب فراگير شد يكي در زد تا رسيدم دو بار ديگر زد چون به او روبرو برو شدم گفتم؛ آفتاب از كدام سو سر زد گفتم اكنون كه آمدي بنشين تا بگويم چگونه او پر زد با سهتارم چهارگاه زدم او گرفت و سه گاه بهتر زد بعد از آن اصفهان و راه عراق شور وانگه بيات آذر زد رعشه بر تار و پود من افتاد لحظهاي كه به سيم آخر زد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:28 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود ؛ ببخشيد ؛ از اينكه دير كردم ، به حساب پيري و بي حوصلگيام بگذاريد اين بار با يك غزل و چند تا دوبيتي در خدمتتون هستم «پـرنـده» پـرنده ، يك پرنده بود ، در قفس نبـود پـرنــده بـود ، با پـرنـده همنفس نـبـود پـرنـده ، مثل جفت خويش هم نميپـريـد پـرنـده ، – مثل اينكه – مثل هيچكس نـبـود پـرنده ، روي دست بيريـا نمينشست پـرنده ، فكر دست هاي ملتَمس نـبـود پـرنده ، اشتهاي آب و دانه هم نـداشت پـرنده ، اهل عشق بـود ، بـوالهوس نـبـود پـرنده ، دام را نديدهبـود، ميشناخت پـرنـده ، رام ، رام ، رام هيچكس نـبـود پـرنده ، مثل ما نبود - بيخيال – حرف داشت پـرنده ، هر چه عشق مي سرود ، بس نـبـود پـرنده ، هرچه ديـد ، داغ ، داغ روزگار پـرنده ، هرچه داد... ، داد.. ، دادرس نـبـود **** پـرتده آب بود ، خاك بود ، شعله بود پـرنده ، هرچه ، هرچه بـود ، خار و خس نـبـود 21 / 5 / 85 و اين هم چند دوبيتي تقديم به كسي که دلم لبريز از غزل چشمهاي اوست تعجب نكنيد ؛ « عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند » تو اكسير جنون در شيشه داري شرابي لعلگون در شيشه داري مگر از قلب من برگشتهاي كه به اين اندازه خون در شيشه داري **** تنم داغ است ، ليكن تب ندارم بجز نام تو را بر لب ندارم به اين مردم كه جمله نانفروشند نميگويم كه نان شب ندارم **** غزلخونه به شب هايت دل من شكار چشم زيبايت دل من دروغام چيست ؟! با اين بال خونين ببين افتاده در پايت دل من **** اگر چه تا ابد سيرت نميشُم رفيق دست و پاگيرت نميشُم سي خونم تشنهاي؟! كاري نداره حريف برق شمشيرت نميشُم **** دلم دايم اسير اُون نگاتــه نميدونم چه سرّي تـو اداتـه چه داغ پرتو چشم قشنگت مگه خورشيد تـو فاب چشاتـه ؟! **** زمستونه ، ولي داغـه تن مـو آتيش بارونـه زير پيرهن مـو نشستي زُل زدي تا خوب ببيني چه حالي داره شكل مردن مـو ؟! **** و اين يكي هم براي "حسن اجتهادي " عجب شيرين زبوني اجتهادي دلير و مهربوني اجتهادي اگرچه پيري و موهات سفيده ولي اِنـد جنوني اجتهادي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:21 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره را بر عزرائیل نبسته ام که از در بیاید یا از دیوار این تب خاکستری است که می لرزاندم در برف و پچ پچ باد است که بر استخوان سندانی ام چکش می کوبد به دمیدنی کبود نمی شوم که سیگار پشت سیگار در کاسه ی چشمانم خالی کنی تا دود شوم کبود لب های خشک و چشمان ترم را پیش از این سوزانده اند حالا دیگر فندک بزنی یا حرف خاکسترم سرد تر از آن است که شعله ور گردد 3 / 9 / 86 آب، بابا ؛ عطش ، عطش ، آتش آتش از کام تشنگان جاری ست آتش از دشت ، از دم شمشیر از دم نیزه و سنان جاری ست آب ، بابا ، اگر چه شورابه کاش مینای اشکمان تـر بود ریگها داغ داغ و صحرا خشک کاشکی جای مشـکـمان تـر بود آب ، بابا ؛ ولی نه ، بابا ؛ آب حیف ؛ بابای من که سقا نیست مشک را می دهم عـمو عبـاس آب دیگر نصیب بابا نیست آب ، بابا ؛ ولی عمو رفته آب را از کتاب بردارد آبرو داده رود را عمّو تا از او مشک آب بردارد آه... بابا چقدر تنها شد کاش اصغر به یاریش می رفت کاش عمّو دوباره برگردد تا برادر به یاریش می رفت کاش هرگز نگفته بودم آب تاعمو تا همیشه با ما بود کاش هرگز نگفته بودم آب تا عمو در کنار بابا بود 27 / 10 / 86 شب تاسوعا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:47 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود بر شما می ببخشید که کمی دور شد ، اول این کار سپید رو بخونید : با باد آمده بودی یا باران چشمانم را سپردم به دریا پا هایم را به صخره و تاب خوردم بر سایههای گیاه خیس میشوم تا خشک زاده نشده باشم و درد بـتـابـد زانوان بغل گرفتهی ماه و راه بیافتم خوابهای کودکیم را بگردم ، بگردم «پس کوچه» های مدرسه دنبال بال خشک شدهی سنجاقکی پشت صفحهی «کوکبخانم» و دور بزنم سیزده بار مشق های ننوشتهام را □□□ حالا به بار نشسته ـ بی باران ـ در خشک روز ترین سایه زیر ازدحام ابـــــر و دست تکان میدهم برای بـــاد تا گمان کنند چشمانت هنوز می لرزم و میلرزند پا هایم ـ در هجوم سنگ ـ □□□ ببخشید ! باد از این سمت بر میگردد دروغ میگویند ـ برگ ها ـ سراغ از پنجرههای بسته نگیر و برگرد به سمتی که خارها گریزانند ابرها ، دور میزنند ماه را و انکار میکنند ؛ « در کوچه باد میآید » 10 / 5 / 86 این غزل رو هم بخونید ؛ بدنیست اشــتـبـاه مــحـض ، پـرســه در خــیـــال ، روز و مـاه سـال منگ و گول و گیج ، می گذشت عمر ، رفت ؟... بی خیال ! دام بـود حـیـف ، رام نـــه . . . دریـغ ! ســایـهی بهـشـت هـا. . . خـیـال خـام ، میوه های زشـت ، مـیـوه های کـال گـیـر داده بـود ، بـی بـهـانـه پـیـر - آن بـهـانـه گـیــــــــر ـ حـکــم کـرده بـود ، حـکــم انــتــقـــام ، حـکــم انــتـــقـــال ایـنـک ایـن زمـیـن ، بـسـتـر زمـان ، گـیــــــــر کـــردهام بـیـن ایـن و آن ، مـیخـورم زمـیـن ، میشــوم وبــــال میخـورم زمـیـن ، میپـرم هـوا ، های ... های ... های... گـشـتـهام اسـیـر ، هر چـه می زنـم بـال ، بـال ، بـال ـ تـاشـوم رهـا ، از قـفـس ، نـفـس ، از زمـیـن ، زمـان از فـریـب دور ، از خـُـــدا جــــدا ، نـیـسـت احـتـمـال جـنـگ میشـود ، یـک طـرف نفس ، یک طـرف هـوس سـنـگ میشـــود ، زیـر دسـت و پـا ، چـشــمـهی زلال گـرچـه بیگـنــاه ، ایـن دل غـریـب ، مـیشــود ســیـاه دود ، دود ، دود ، داد ... داد ... داد ... می کنم سـؤال : دادرس کـجـا ؟! مـسـتـجـیـر کو ؟! مـسـتـجـیـب کیست ؟! کـل کـائـنـات ؛ گـنـگ گـنـگ گـنـگ ، لال لال لال 30 / 5 / 85 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:13 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولاً کار های من در قالب غزل است اما گاهی شعر در قالبی دیگر می نشیند که دیگه تقصیر از من نیست و کاستی ها از من است که شاعر بودن را ادعا کرده ام بی آنکه شاعر باشم ، با این همه از نقد و نظر محرومم نکنید که سخت نیازمند نظرات شمایم .
با این سپید چه نظری دارید ؟
درمن به گسترهی تنفس جاری باش ؛ تا باد ، در امتداد دست هایت حیران براندم – بر موج – و شرجی این چشمهای خیره به ساحل بخیساند پیراهن آویزان بر بادبان لنج . دم کرده است ، تقلاّی دیشب دریا در عبور بازدمهایم و کف نشسته بر سواحل سنگی انگار ؛ دست بینمک ام – تا صبح – پاروی قایق شکسته ای شده باشد در دست های باد بر من ببار ؛ | ||